تبلیغات
ایل بهمئی - كهگیلویه

كهگیلویه

نویسنده :mohammad moradi
تاریخ:سه شنبه 19 مهر 1390-01:49 ب.ظ

خش یكم سرزمین خاك بهمئی در سرزمینی افتاده كه «كُهْ گیلویه» نامیده می‌شود. كوه گیلویه در جنوب خاك ایران، میان فارس و خوزستان وبختیاری گسترده شده است. خاك بهمئی از شمال می‌زند به سرزمین بختیاری و از شمال باختری به «جانكی» و گرمسیر «چهارلنگ» بختیاری. جنوب خاكش گرمسیر «طیبی» و شهرستان بهبهان است و باخترش شهرستان «رامهرمز» خاور آن هم سردرسیر «طیبی» است. سرزمین بهمئی را كوههای بلند و دره‌های ژرف و تپه‌ها و دشتهای بی‌‌‌‌شمار پوشانده و چشمه‌سارها سبزین و خرمش كرده‌ است. هوایش سرد است و لطیف، آبش گوارا و سالم. «مُمْبی»، «تنگ چویل»، «تنگ سولك» (تنگ سرواك)، «چادر دره»، «رود كپ»، «رود تلخ»، «غارن»، (قارون)، «مارخانی» و كوه‌های «برد سپید» (سنگ سپید)، «كوه سیاه»، «برد كوه» (كوه سنگی) و ……كه آب و هوایی سرد دارند، جای تابستان بهمئی هاست، و دهستان‌های «كَتْ»، «لِكَكْ»، «بُلفِرِسْ» (ابوالفارس)، «باو احمد» (بابا احمد)، «دیشموك»، «سِیْدون»، «علا»، «واجل»، «تلاور»، (طلاور) و «جایزون»1 و … كه هوای گرم ملایم دارند جای زمستانی ایل بهمئی است. دامداری دام روح زندگی بهمئی است و دامپروری فلسفه زندگی او. برای بهمئی مرگ یك بره چنان گران و غم انگیز می‌افتد كه زن یا فرزند دلبندش از او برود. این دام است كه افسانه زندگی بهمئی را پدید می‌آورد و او را تا هنگامی كه پرتو جانش روشن است در پی خود به كوه و دشت می‌كشاند. از این رو بهمئی به دام مهر می‌ورزد و همچون جان عزیزش میدارد. [15] دام بهمئی بیش از همه گوسفند و بز است و پس آن گاو. بهمئی گاو و گوسفند و بز را بیشتر برای شیر نگاه میدارد تا گوشت. از شیر آنها ماست و پنیر درست می‌كند و كره می‌زند و روغن می‌گیرد. پشم گوسفند و موی بز هم نزد بمهئی اهمیتی خاص دارد. او از موی بز ریسمان می‌ریسد و سیاه چادر می‌بافد، و از پشم گوسفند قالی و «گبه»2 و خورجین و چیزهای گستردنی و پوشیدنی و دیگر فراهم میكند.فروش پشم و مو و بافته‌های آن، و فروش فرآورده‌های شیری، و نیز گاو و گوسفند و بز، با كشاورزی كم رونق دهقانان، چرخ اقتصاد زندگی ایل بهمئی را می‌گرداند. بهمئی خر و اسب و استرهم دارد، ولی كم و اسب كمتر. خر و استر برای باربری و كوچ نگاهداری می‌شود و اسب برای سواری و سواركاری و رزم. خانها و خانزادگان بهمئی بیش از دیگران اسب دارند و هر خانواده چند سر. این اسبها خانها را در هنگام رزم و گریز سودمند می افتد و زنان و فرزندانشان را در هنگام كوچ و عروسی.

خش یكم سرزمین خاك بهمئی در سرزمینی افتاده كه «كُهْ گیلویه» نامیده می‌شود. كوه گیلویه در جنوب خاك ایران، میان فارس و خوزستان وبختیاری گسترده شده است. خاك بهمئی از شمال می‌زند به سرزمین بختیاری و از شمال باختری به «جانكی» و گرمسیر «چهارلنگ» بختیاری. جنوب خاكش گرمسیر «طیبی» و شهرستان بهبهان است و باخترش شهرستان «رامهرمز» خاور آن هم سردرسیر «طیبی» است. سرزمین بهمئی را كوههای بلند و دره‌های ژرف و تپه‌ها و دشتهای بی‌‌‌‌شمار پوشانده و چشمه‌سارها سبزین و خرمش كرده‌ است. هوایش سرد است و لطیف، آبش گوارا و سالم. «مُمْبی»، «تنگ چویل»، «تنگ سولك» (تنگ سرواك)، «چادر دره»، «رود كپ»، «رود تلخ»، «غارن»، (قارون)، «مارخانی» و كوه‌های «برد سپید» (سنگ سپید)، «كوه سیاه»، «برد كوه» (كوه سنگی) و ……كه آب و هوایی سرد دارند، جای تابستان بهمئی هاست، و دهستان‌های «كَتْ»، «لِكَكْ»، «بُلفِرِسْ» (ابوالفارس)، «باو احمد» (بابا احمد)، «دیشموك»، «سِیْدون»، «علا»، «واجل»، «تلاور»، (طلاور) و «جایزون»1 و … كه هوای گرم ملایم دارند جای زمستانی ایل بهمئی است. دامداری دام روح زندگی بهمئی است و دامپروری فلسفه زندگی او. برای بهمئی مرگ یك بره چنان گران و غم انگیز می‌افتد كه زن یا فرزند دلبندش از او برود. این دام است كه افسانه زندگی بهمئی را پدید می‌آورد و او را تا هنگامی كه پرتو جانش روشن است در پی خود به كوه و دشت می‌كشاند. از این رو بهمئی به دام مهر می‌ورزد و همچون جان عزیزش میدارد. [15] دام بهمئی بیش از همه گوسفند و بز است و پس آن گاو. بهمئی گاو و گوسفند و بز را بیشتر برای شیر نگاه میدارد تا گوشت. از شیر آنها ماست و پنیر درست می‌كند و كره می‌زند و روغن می‌گیرد. پشم گوسفند و موی بز هم نزد بمهئی اهمیتی خاص دارد. او از موی بز ریسمان می‌ریسد و سیاه چادر می‌بافد، و از پشم گوسفند قالی و «گبه»2 و خورجین و چیزهای گستردنی و پوشیدنی و دیگر فراهم میكند.فروش پشم و مو و بافته‌های آن، و فروش فرآورده‌های شیری، و نیز گاو و گوسفند و بز، با كشاورزی كم رونق دهقانان، چرخ اقتصاد زندگی ایل بهمئی را می‌گرداند. بهمئی خر و اسب و استرهم دارد، ولی كم و اسب كمتر. خر و استر برای باربری و كوچ نگاهداری می‌شود و اسب برای سواری و سواركاری و رزم. خانها و خانزادگان بهمئی بیش از دیگران اسب دارند و هر خانواده چند سر. این اسبها خانها را در هنگام رزم و گریز سودمند می افتد و زنان و فرزندانشان را در هنگام كوچ و عروسی.


كوچ بهمئی‌ها چادر نشین‌اند، مگر برخی كه چند سالی است ده نشین شده‌اند. سرشت یك زندگی چادر نشینی كوچ است.كوچ چادر نشین حكایتی است از زندگی ابتدائی این شكل نایافتگی زندگی، از طبیعت برهنه و آرام كوه و دشت چنان رنگی ساده وزیبا یافته، كه همه رنگهای فریبنده زندگی شهری در برابرش پریده و بی‌رنگ مینماید.


چادر نشینان بهمئی چون سرزمین كوهستانی دارند و آب و هوائی متغیر، و نیز چون دامپرورند وناگزیر از یافتن چراگاه‌های تازه، پس ناچارند بكوچند. كوچ بهمئی زمستانی است و تابستانی. در زمستان پیش از آنكه سرما از سرزمین گرمسیریشان برود، سیاه‌چادرهای خود را بر‌ می‌چینند و با آنچه درونش چیده‌اند بر پشت خر و استر و گاهی هم گاو می‌نهند و هر دسته كاروانی ترتیب می‌دهند و دنبال گله وسگ گله‌شان به ییلاق می‌روند. در میان در میان راه هر دسته به دشت یا دامنه كوه یا میان دره‌یی سبز و خرم كه برسند، چند روزی سیاه چادرهای خود را در جوارهم برپا می‌كنند و اجاقهایشان را می‌افروزند و زندگی را آنچنان كه بوده دنبال می‌كنند. گله و رمه‌شان هم هرسپیده‌دم با كودكان و چوپانان به كوه و دشت می‌رود و همراه با آهنگ‌نی شبانان به چرا می‌پردازد. روزی كه چراگاه برهنه شد و گوسفند بی روزی ماند آن روز سیاه چادر ها برچیده می‌شود و كاروانها به راه می‌افتد و می‌رود به جایی كه پر نعمت است و سبزین. كوچندگان به سرزمین ییلاقی رسیدند می‌مانند تا آخرین روزهای تابستان كه هوای ییلاق لطیف است وبی‌آزار و زمینش سبز و رویا. چادر نشینان سیاه‌چادرهای خود را با اسباب خانه بر پشت خر و استر می‌نهند و كاروانی ترتیب می‌دهند و در پی سگ و گله‌شان می‌كوچند.

در بر چیدن سیاه چادر، زن و مرد وكودك وجوان به یكدیگر كمك میكنند.


این كوچ تابستانی بهمئی بود. چون زمستانی از پائیز آغاز می‌شود. در این فصل گروه‌گروه زندگی خود را جمع می‌كنند و بردوش چهارپایان می‌نهند و به قشلاق باز می‌گردند تا پائیز و زمستان را در سرزمین گرمسیری بگذرانند. هر كوچ یك یا چند هفته طول میكشد. در راه كوچ هر دسته از بهمئی جائی را كه چادر می‌زند و شبها وروزهایی می‌گذراند «وار» می‌نامد. راه كوچ و وارهای هر گروه كوچنده معین است و مقرر. چادر نشینانی كه همراه با دامپروری كشاورزی نیز می‌كنند، [16] كوچ تابستانی را پس از برداشت خرمن و دیرتر از دیگران می‌آغازند.

تاریخچه و سازمان ایل بهمئی‌ها درباره تاریخچه ایل خود و چگونگی ایل خود پدید آمدن آن داستانی دارند كه تاریخ شكل یافتن ایل بهمئی را به سیصد تا چهار صد سال پیش می‌رساند و نسب مردمش را به لرهای «بهداروند». داستان چنین است كه چهارصد سال پیش مردی «عالی»3 نام، دختری از بزرگ طایفه سادات را به زنی می‌گیرد. او از این زن پنچ پسر می‌آورد به نامهای بهمن و طیب و یوسف و شیر و خدر. پسرهای او نیز فرزندانی می آورند و پسران ایشان نیزهمچنین. بهمن وطیب و شیر و یوسف و خدر هر یك ایلی تشكیل می‌دهند كه «بهمئی» و «تیبی» و «شیرعالی» و «پسوی» و «خدر عالی» یا «خیر عالی» نامیده شدند. این پنج ایل زمانی چند در كنار هم به صلح و صفا، در سرزمینی كه امروز خاك بهمئی‌اش نامیده‌اند، زندگی كردند.روزگار خوشی و آشتی آنها دیری نپائید. روزی بهمئی‌ها جای زندگی را تنگ دیدند و چراگاه را تنگتر، پس بهانه ساز كردند و ناسازگاری آغاز با ایلهای دیگر كه روزگاری با هم احساس خویشی می‌كردند و همخونی، برهم زدند. آشوبی بپا شد و زد و خوردی سخت میانشان در گرفت. سویی بهمئی‌ها بودند، سوی دیگر شیریها با طیبی‌ها و یوسفی‌ها و خدریها. طیبی‌ها تاب نیاوردند، ناچار با بهمئی‌ها از در دوستی آمدند، شیریها و دیگران كه در رزم استوار بودند و در انتقام كینه‌كش، جنگیدند تا نیرویشان و تاب ایستادگیشان رفت. ناگزیر سرزمین خود را برای بهمئی‌ها واگذاشتند و بجایی رفتند كه آسایشی داشت و زمینی گسترده و بی‌رقیب. امروز شیریها و خدریها پراكنده‌اند و بی‌نشان. یوسفی‌ها هم طایفه‌یی هستند از ایل بهمئی و بهمئی‌ها هم ایلی بزرگ و در خور نام و نشان. هسته سازمانی ایل بهمئی یك «بهون» است. «بهون» سیاه چادری است كه درونش یك خانواده زندگی می‌كند با یك «چاله» (اجاق) روشن. این خانواده پدر و مادر را با فرزندانی كه زناشویی نكرده‌اند دربر می‌گیرد. گاهی نیز خواهر یا مادر پدر را. چند بهون را كه در تكه خاكی گردهم افراشته‌اند یك «‌مال» یا یك «آوادی» (آبادی) می‌خوانند. خانواده‌های یك آبادی همه با یكدیگر خویشاوندند و مردانشان از یك پدر و یك نیا. چند مال یك «دهه» را پدید می‌آورد كه ده تا پنجاه بهون دارد. دهه‌ها «تیره» و تیره‌ها «طایفه» را تشكیل می‌دهند. ایل بهمئی سه طایفه دارد. «احمدی» و «مهمدی» (محمدی) و «الادینی» (علاءالدینی). احمد و محمد برادر بودند و پسران «بهمن». بهمن هم پسر «عالی» بود و پی گذار ایل بهمئی. محمد پسری داشت «میسا» (موسی) نام و میسا هم [17] چهار پسر به نامهای «علا» و «خلیل» و «نری» و «مهمد» از فرزندان علا و آل تبارش طایفه «الادینی» پدیدآمد، و از این روی از دو طایفه دیگر ایل بهمئی تازه‌تر و جوانتر است. خلیل تیره‌یی تشکیل داد به نام «خلیلی» از طایفه «مهمدی». نری هم تیره‌ای به نام «نریمیسا» (نری پسر موسی) كه پراكنده‌اند در سه طایفه «مهمدی» و «احمدی» و «الادینی». از مهمد هم در طایفه «الادینی» تیره «مهمد میسا» (محمد پسر موسی) درست شد. ایل بهمئی بجز این سه طایفه، طا‌یفه یی هم به نام «یسوی» (یوسفی) دارد. این طایفه زمانی ایلی بوده و با سازمانی و ویژگیهای جداگانه‌یی. با گذشت زمان و بسبب جنگ و زد و خوردهای ایلی، «یسوی» تحلیل رفت و كوچك شد و امروز طایفه‌یی است «كناری»4 از ایل بهمئی و در زیر نفوذ و قدرت آن. طایفه احمدی خود دو طایفه‌ شد. «بیجنی» (بیژنی) و «جلالی» بیژن و جلال فرزندان احمد بودند. طایفه بیجنی دوازده تیره دارد و طایفه جلالی چهار تیره. هر یک از این تیره ها چند تیره كوچك و چند دهه دارند. پاره‌‌یی از تیره‌های دو طایفه بیجنی و جلالی كه كوچك و كم جمعیت‌اند تنها چند دهه را در بر می‌گیرند. طایفه احمدی هفت تیره ‌«كناری» نیز دارد كه خودی نیستند و از ایل یا طایفه یا جایی دیگر آمده‌اند. از این هفت تیره سه تیره سیدند و یك تیره شیخ و خادم امامزاده «بابا احمد». سه تیره دیگر «مالخانی» و «نریمیسا» و «آهنگر» است. مالخانی‌ها در دستگاه خانهای ایل بهمئی خدمت می‌كنند و به همین سبب آنها را «مال‌خانی» (مال: خانه و آبادی) یا «عمله» می‌خوانند. تیره نریمیسا از همان نریمیسای طایفه مهمدی است وتیره «آهنگر» از چلنگران ایل بهمئی بوده‌اند. طایفه «مهمدی» پنج تیره و طایفه «الادینی» هشت تیره دارد وهر یك چند تیره «كناری». تیره‌ها و دهه‌های طایفه الادینی بیش از طایفه‌های دیگر ایل بهمئی است.5

سرپرستی پدر خانواده بزرگ یك بهون است وكاردانترین و سالخورده‌ترین پدرها «ریش سپید» یك مال یا آبادی. دهه هم ریش سپید دارد ولی تیره «كدخدا».ریش سفید را پیرمردان دهه بر می‌گزینند. در گزینش او كدخدا و خان هم دست دارند. ریش سفید مردی است دانا و شایسته و از خواسته ‌های این جهانی به اندازه‌یی دارد كه بتواند بیش از دیگران مهمان به چادر خود ببرد و از آنها پذیرائی كند. كدخدا را «خان» برمی‌گزیند. «خان» بزرگ وسرپرست طایفه است. كدخدایان مردانی كاربر وپخته‌اند، و همین پختگی، آنان را به كدخدایی نشانیده. كدخدایانی نیز هستند كه كدخدایی را از پدر به ارث برده‌اند . خانی در هرطایفه دریك خانواده توانگر و نیرومند، می‌گردد. به این معنا كه خانهای هر طایفه مقام خانی را از پدر یا برادر بزرگ خود می‌گیرند و پس از خود به پسر یا برادرشان می‌سپارند. اگر خانواده خانی بی‌مرد شود یا تنگدست و ناتوان، یا ناشایست، مردی از خانواده‌یی دیگر كه نیرومند است و ثروتمند به مقام خانی میرسد. خانهای ایل بهمئی همه با یكدیگر خویشند و همه از یك نیا. خانها نیز بزرگی دارند . اوسالار ایل است و «ایلخان» نامیده می‌شود. ایلخان با قدرت وسیاست وتدبیر توانسته است از میان خانهای ایل بهمئی برگزیده شود. ایلخان كنونی ایل بهمئی آقای محمدعلی خلیلی است. مردی است پنجاه ساله و آرام وخوش‌رو. پیش از او و پس از مرگ پدرش - «حسین‌خان» - دوازده سال ایل بهمئی ایلخان نداشت و اكنون بیست سال می‌شود كه او ایلخانی می‌كند.6 خانه بهمئی‌‌‌ها چند گونه خانه‌‌ دارند « اشّكفّتّ»، « بُهّون» « كَپَرّ» و « توُ». ابتدایی‌‌ ترین و طبیعی‌ ترین آنها « اشكفت» است. اشكفتها غارهایی است در دل كوه و بیشتر در سرزمین ییلاقی ایل بهمئی، كه در پناه آن تنگدسترین مردم آن ایل آرام می‌‌گیرند. « بهون» یا سیاه‌‌چادر خانه ییلاقی بیشتر بهمئی‌‌ ها و خانه قشلاقی پاره‌یی از آنهاست. بهون از موی بز بافته می شود و بافندگان آن زنان و دختران می باشند. هر بهون بامی دارد و دیواری جدا از بام.بام هر چادر از 12 تا 20 «لَتْ»7 بهم می‌آید. درازای هر «لت» به بزرگی و كوچكی چادر بستگی دارد و بزرگ بودن چادر هم بدست پُری و اعیالواری صاحب آن. دیوار چادر را «لًتْف» می‌نامند كه آن را با «سُك»‌های چوبی (میخهای چوبی) به بام می‌دوزند. هر بهون را با چند دیرك برپا نگاه میدارد. این دیركها را به گویش بهمئی «سیم» می‌نامند. یك سر هر سیم روی زمین و یك سر دیگرش زیر یك یا دو الوار یا تیری است بنام «تَل» كه میان بام گذاشته شده است. [18] آرایش درون بهون ساده است و به ذوق وسلیقه زنان جلوه می‌گیرد. چیدن و آویختن پاره‌یی از چیزها در چادر به رسم و سنتی است ایلی و قدیمی.

سیاه چادری در زمستان سرد و یخ بسته



در میان چادر تختگاه8 باریكی است كه آن را «تَلْوارِه» می‌‌‌‌‌‌نامند و رویش رختخواب و قالی و خورجین و خردریزهای دیگر زندگی را می‌چینند. شیوه چیدن تلواره چنین است كه نخست «خُور»9 های گندم و آرد را روی تختگاه می‌گذارند به گونه‌یی كه دهانه آنها در «عقب چادر» بیفتد. روی خورهای گندم و آرد جاجیمی می‌آویزند تا آنها و انبار زیر تختگاه را در «جلوی چادر» بپوشاند. روی جاجیم «گبه»‌ها و قالی‌ها را می‌چینند و بر آنها جاجیم ها و گلیمهای تاشده را. رختخواب‌ها را كه هر شب هنگام خواب به آنها نیاز می‌افتد روی همه می‌گذارند. درون بهون با چیده شدن تلواره دو بخش می‌شود: بخش «پس بهون» (عقب چادر)، كه زنهای خانواده در آن زندگی می‌كنند، و بخش«پیش بهون» (جلوی چادر) كه ویژه مردان خانواده است و مهمانان آنها. نقشی از یك نمد زیبای بهمئی

نقش یك نمد بهمئی

«چاله» یا اجاق و تنورخانه در «پس بهون» كنده شده است. در گوشه‌یی از «پس بهون» با «نِیْ چیت» «كُلَ ‌بَریْ» درست می‌‌كنند كه جایگاه نگاهداری بره و بزغاله است. كف زمین «پس بهون» لخت است. «تیوری»10 و «اَیْنَ دوُنْ»11 و چیزهای كوچك دیگر از تیركهای پس بهون آویخته می‌شود. كف زمین «پیش بهون» با نمد و گبه و قالیچه پوشانیده می‌شود [19] و نقش و نگارهای زیبای جاجیمی كه روی خورهای گندم تلواره كشیده شده در این بخش جلوه می‌كند. در تابستان پاره‌یی از بهونها به گونه‌یی افراشته می‌شود كه یك پهلوی آن باز است تا نسیم و هوای بیشتری به درون آن بوزد. در این گونه بهون‌ها تلواره در عقب چادر – كه پهلوی دیگر آن است – چسبیده به «لتف»، گذاشته می‌شود. كپر بهمئی‌ها دو گونه است: كپر زمستانی و كپر تابستانی. كپر زمستانی در ییلاق ساخته می‌شود و چون در بهار تابستان بارندگی كم است، آن را فقط از «نی» و «لگوم»12 می‌سازند. كپر زمستانی را در قشلاق – و هم در ییلاق – با دقت و استحكام بیشتری می‌سازند، زیرا خانه‌یی است همیشگی و جایی است كه برف و باران پائیز وزمستان به روی آن می‌بارد. دیوار كپر زمستانی یا «كَرَّ »از سنگ یا خشت است و بام آن از نی و «لگوم». نی و لگوم را با یكدیگر می‌بافند و نوع بافت آن را «آینه بندی» می‌نامند. تیری چوبی به درازای كپر [20] در زیر بام افتاده است كه آن را «مَلْوَنْدْ»می‌خوانند. ملوند را تیرهایی چوبی كه «رك» نامیده می‌شود و سر آنها دوشاخه است، در زیر بام نگاه می دارد. هر کپر سه تا چهار«رک» دارد.تیركها و چوبهای كوتاهی هم «خَرْپُشْتْ» نام دارد زیر بام افتاده بطوری كه یك سر آنها روی ملوند و سر دیگرشان روی دیوار كپر است.

كپر تابستانه


تلواره چیده شده


«توُ» یا اتاق، خانه گلین بهمئی‌هاست. «تو» پیشرفته‌ترین خانه‌هایی است كه در خاك بهمئی ساخته شده. مصالح بیشتر آنها سنگ و گچ وتیر چوبی است. خانه هر كشاورز یك اتاق داردو یك آغل زمستانی. پاره‌یی هم دو اتاق و یك حیاط. خانه خانها و خانزاد‌گان ساختمانهای بزرگی است همچون قلعه‌ كه برروی تپه‌های بلند ساخته شده و مشرف است بر خانه‌های پس افتاده روستائیان.بیشتر این خانه‌ها یك اتاق بزرگ داردكه مهمان‌خانه خان است و چند اتاق معمولی كه ویژه زنان و كودكان است. انبار و آغل زمستانی و كفش كن و حیاط هم از بخشهای لازم این گونه ‌خانه‌ها می‌باشد. كپر زمستانه


ده نشینی ده نشینان ایل كه در سراسر خاك بهمئی پراكنده‌‌اند شمارشان بسیار كم است. از میان طایفه‌‌های ایل بهمئی، طایفه احمدی بیشتر از همه ده‌نشین دارد. اكثر این ده‌نشینان با آن كه ده دوازده سال بیش نیست كه از چادر و كوچ بریده و به خانه و ده پناه آورده‌اند، ولی در همین زمان كوتاه توانسته‌اند به زمین و خانه‌‌شان اخت كنند و به زندگی درون خانه گلی دل ببندند، و چون ساكن شده‌اند و ثابت، به آبادی و آبادانی هم علاقه نشان بدهند. بیشتر تخته قاپوشدگان بهمئی در دهستان جایزان گرد [21] آمده‌اند.در این دهستان كه بیش از هیجده ده دارد، به جز بهمئی های طایفه احمدی، گروهی عرب معروف به « زیدونی» و « دیلمی» و « مویْسات» و « حُمِدْ» و پاره‌یی ترك قشقایی به نام « لَرْكی» و دسته‌ای

« چَنْگِلْوائی» و « قنواتی» و « آقاجَری» و « درویش» زندگی می‌كنند. تخته قاپوشدگان دیگر هم در « گل‌زرد»، « كیكاووس»، « ده‌‌تا كایید»، « تل آهنگر»، « باواحمد»،

«سیاشیر»، « تنگ ابْدال»، « سرجوشیر»، « كِلكِی»، «سرلِكَكْ»، «لِكك»، «سنگاب»، «كًتْ» و «و قلعه علا» و …. بسر می‌برند.

نمای دهی با خانه‌ها و كپرهایش


زنان و مردان بهمئی در برابر خانه خان شورانگیزتر می‌رقصند

ده نشینان «لكك» و «كت» برخلاف جایزانیها، در خرداد ماه برای هواخوری، خانه‌های خود را به كسی می‌سپارند و دهات را رها می‌كنند و با زن و كودك و گاو و گوسفند به ییلاق می‌روند. سه ماه تابستان را در ییلاق می‌گذرانند و در پاییز به ده و خانه خود باز می‌گردند.بهمئی‌هایی هم كه ده و خانه‌شان در سردسیر یا همجوار سردسیر است، تابستان از خانه‌های خود بیرون می‌آیند و در نزدیكی ده بر سر تپه یا دامنه‌كوهی، سیاه چادرهای خود را برپا می‌كنند و چند ماهی دور از ده بسر می‌برند. نام طایفه ها، تیره‌ها، زیر تیره‌ها و دهه‌ها در سازمان ایل بهمئی، با در نظر گرفتن امكانات چاپخانه، به گویش محلی نوشته شده است. (صورت فارسی ادبی نامها و بحث و گفتگو درباره آنها در كتاب «ایلها و طایفه‌های كهگیلویه» آورده خواهد شد.)


كشاورزی

كشاورزی در سرزمین بهمئی چندان رونقی ندارد. یكی برای آن که خاك بهمئی كوهستانی است و دیگر برای آن كه هنوز بیشتر ایل بهمئی چادر نشین اند و خانه بدوش. گو این كه چند سالی است برخی از چادرنشینان هم زمینی زیر تخم كشیده‌اند و كشت و زرع می‌كنند. [24] كشاورزی در خاك بهمئی بیشتر دیمی است و ابزار آن ابتدائی و منحصر به بیل و خیش و گاو و خر. گندمی كه در خاك بهمئی می‌روید دو گونه است: «كُولَ» كه دانه‌اش درشت و مرغوب است و «نرم» كه دانه‌یی ریز و نامرغوب دارد. نانی كه از آرد گندم كوله پخته می‌شود سفید وخوش خوراك است و نان گندم نرمه سرخ است و نامطبوع. در زمینهایی كه رودخانه‌یی دارد و آبی فراوان، بجز گندم و جو، برنج نیز كاشته می‌شود. برنج «گرده» و برنج «چلیپا» یا «شهری» . خار و بوته كوه و بیابان می‌تواند اجاق خانه و سیاه‌چادری را بیفروزد و گرم كند


كار و پیشه زنان كار زنان سنگین‌ترین و دشوار‌ترین از كار مردان است. آنان با دمیدن سپیده از جا بر‌می‌خیزند و تا آفتاب پر می‌دوند و كار می‌كنند. نان می‌پزند. هیمه و بوته از كوه و جنگل می‌آورند. گاوان وگوسفندان را می‌دوشند. آب آشامیدنی خود را از چشمه و رودخانه می‌آورند. پنیر و ماست می‌‌بندند. كره می‌زنند و روغن می‌ گیرند. گاهی هم كه فراغتی می‌یابند به كارهای دستی می‌‌پردازند. و همه این كارها همراه با شوهر‌داری و كودك‌پروری و پخت‌وپز وكمك به شوهر در برداشت خرمن، از بام تا شام، آنان را سرگرم می‌كند. تنها در جشنها و عروسیهاست كه زنان فراغتی می‌ یابند تا گرد هم جمع بشوند و چند ساعتی به رقص و شادمانی بپردازند.

سنگ نمك را با «بردهر» خرد و نرم می‌كنند.



زن بهمئی با مهربانی كودك«هوو»یش را در «تهت» (گهواره) می‌خواباند


نان‌پزی و خوراكهای بهمئی زنان در ایل بهمئی پخت نان را به عهده دارند و نان‌پز هر خانواده و سیاه‌چادر زنان همان سیاه‌‌چادرو خانواده‌‌اند. مگر در خانواده‌های خانها و خانزادگان كه نان آنها را زنان خدمتكار می‌پزند. تنور نان‌پزی بهمئی ساده است و آن چاله‌یی است كه درون چادر یا « كپر» یا « تو» كنده شده. دور تنور سه پارچه سنگ می‌چینند تا ساج نان را روی آن بگذارند. این سنگها را « كُچَكُ» می‌نامند. ابزار كار نان‌پزان « تَوكَ» و « تیر»‌ و « تاو» و « سفر» است. « توك» تخته‌یی است تخت و هموار و پایه‌دار كه چانه خمیر را روی آن باز و تنك می‌ كنند. « تیر» نورد یا وردنه نان‌پزان است. زنان با تیر چانه خمیر را تنك و نازك می‌كنند. « تاو» همان تاوه یا ساج است كه نانها روی آن سرخ و پخته میشود. « سفره» دستبافی است از پشم گوسفند با موی بز كه چانه‌های خمیر روی آن چیده می‌شود. نانهای بهمئی از آرد گندم و آرد بلوط است. نامی‌ترین و همگانی‌ترین آنها نان « تیری» و « بلبل» و « تَبْدوُن» و « كلگ» و « بَرْكو» است. « تیری» نانی است گرد و نازك و مانند نان لواش تهرانی. « بلبل» نانی است گرد، و ستبرتر از نان تیری. « تبدون» یا تافتون نانی گرد و كلفت است.روی تبدون را پس از پخته شدن روغن سرخ شده می‌مالند و شكر می‌پاشند. « كلگ» نانی است كه از آرد بلوط پخته می‌شود و رنگش تیره و سیاه است. « بركو» نانی است گرد و كوچك و ستبر.

قوطی خالی روغن نباتی توانسته در میان چادر نشینان دامپرور راه یابد و در كنار اسباب آشپزخانه زنان بنششیند.

همگانی‌ترن نان خورشهای بهمئی « شیر و برنج»، « دووا» [25] ( آش دوغ)، « ریچال» ( برانی)، « كله‌جوش»، ( دوغ پخته با روغن و پیاز و تخم‌مرغ)، « كلگ گوشت»

( آبگوشت با ( آش‌دوغ)، « ریچال» ( برانی)، « كله‌جوش» ( دوغ پخته ترید نان بلوط)، « لیوی» ( آغوز پخته و سفت شده)، « هُرَّ» ( آش جو) و « گیوین» ( آش گندم) می‌باشد.

زبان و مذهب بهمئی‌ها شیعه مذهبند. احكام و مراسم مذهبی را تا آن جا كه شناخته‌اند، پذیرفته‌اند، بهمئی‌‌های ده‌نشین و كشاورز در انجام مراسم مذهبی تا اندازه‌‌یی از بهمئی‌‌‌های چادر نشین استوارترند. راهنمایان مذهبی ایل ملاها هستند. ملاها ده‌نشین‌‌اند و سید، و بیشتر از طایفه « سادات» ایل بهمئی. آنان غالباً خواندن و نوشتن را آموخته‌اند و یكی دو كتاب مذهبی نیز خوانده‌‌اند. گذران زندگی ایشان از كمكهای نقدی و جنسی مردم است، مگر برخی كه به كشاورزی و دامپروری می‌پردازند. بهمئی‌ها به گویش لری سخن می‌گویند. گویش آنها با گویش ایلها و طایفه‌های همسایه ( طیبی، بویر احمد، چرام و….) تا حدی شبیه است و با گویش لر بختیاری و لرستانی فرقهایی دارد. مردان و پاره‌یی از زنان بهمئی فارسی را هم می دانند و می توانند با فارسی زبانان گفتگو كنند.

پوشاك زنان پوشاك زنان بهمئی « جوُمَ» ( پیراهن یا جامه) و « تُمْبُون» ( تنبان) و « چادر» یا « روسری» و « دستمال سر» و « َدْلَگْ» ( آرخالق نیم‌تنه) و « مِینْا» و « گیوه» است. هر زن دو یا سه تنبان می‌پوشد. تنبان از پارچه‌های گلدار دوخته می‌شود. تنبان‌رو از 16 تا 18 متر پارچه ابریشمی و تنبانهای زیر هر یك از 10 تا 12 متر چیت گل و بوته‌دار است. بلندی هر تنبان به اندازه پهنای پارچه است و پهنای پارچه از یك‌متر بیشتر. دوخت تنبان ساده است. دو‌سر پارچه را از پهنا به هم می‌دوزند و لبه یك بر آن را لیفه می‌كنند و درآن بند می‌ كشند و می‌پوشند.


تنبان خشتك ندارد و دورا دور لبه پایین آن را یراق و نوار رنگین می‌دوزند. تنبان در پای زنان پف می‌‌كند و پر چین می‌شود. پیراهن زنان دوختی ساده دارد و پارچه‌اش از ابریشم گل‌و بوته‌ دار است.هر پیراهن چهارمتر پارچه می‌برد. بالاتنه و دامن پیراهن یكسر و راسته است و بلندی آن تا یك وجب زیر زانو می‌رسد. دو پهلوی دامن از كمرگاه تا پایین چاك دارد. آستین پیراهن سه ربعی است و مچدار، و چون شانه‌های پیراهن پهن و بزرگ است آستین آن تا مچ دست می‌رسد و با تكمه‌‌‌یی بسته می‌شود. پیش سینه پیراهن از زیر گلو تا زیر پستان باز است و با بند یا تكمه به هم می‌آید. این چاك برای آسان در آوردن پستان در هنگام شیر دادن به كودك است. از این روی هم همیشه چاك پیراهن بیوه‌زنان و دختران و زنان بی‌كودك شیرخوار بسته است و سینه‌شان پوشیده.

چادر زنان از شش تا هفت متر پارچه توری نَقْده‌‌‌دار [26] یا چیت گلدار است. پارچه چادری بیشتر از پارچه‌های تیره و مشكی انتخاب می‌شود. چادر را برای رفتن به میهمانی و عروسی و سوگواری سر می‌ كنند. « میِنْا» سه متر پارچه ابریشمی نازك و لطیف‌گلدار است. مینا را به گونه‌ای بر سر می‌بندند كه همه سینه آنها را بپوشاند. «دستمال سر» دستمالی است چهار گوش و بزرگ، و از تافته یزدی. زمینه دستمال‌سر مشكی و راه‌ راه است و كناره آن حاشیه‌ دار. این دستمال را مانند لچك می‌كنند و بعد به صورت نواری پهن در می‌آورند و میان آن را به پیشانی می‌گذارند و دو سرش را در پشت سر گره می‌زنند. [27] رویه كلاه زنانه از مخمل گلی یا آبی است و آسترش از چیت‌گلدار. روی دوره كلاه را با منجوق و نگین‌ های رنگارنگ گل و بوته نشان می‌كنند. این گونه كلاه‌ها و ویژه زنان خانواده‌های خانها است. كلاه زنان معمولی بهمئی به جای منجوق ونگین، پولكهای حلبی دارد. « دَلْگْ» زنان بهمئی نیم‌تنه‌یی است جلو‌ باز كه رویه آن از مخمل سرخ یا سیاه یا سبز و آستر آن چیت ‌گلدار انتخاب می‌شود. آستین‌های دلگ بلند وچاك‌دار می‌باشد و چاك آن از سر مچ تا به زیر آرنج می‌رسد. دور مچ آستین دلگ و لبه پایین و دو لبه جلوی آن منجوق‌دوزی و نگین‌ دوزی می‌شود. پاپوش زنان گیوه‌های ملكی است كه در شهر بهبهان دوخته می‌شود. هنگامی كه «توشمال» آهنگ رقص «هوشكله» را بنوازد، زنان ومردان جوان باشور و وجدی خاص در هم می‌آمیزند وبه دست افشانی می‌پردازند.


زنان بهمئی اگر ساعتها برقصند خسته نخواهند شد بخصوص اگر رقص دستمال باشد.

آرایش زنان و زیورهای آنان زنان بهمئی بسیار ساده و طییعی آرایش می‌كنند. گیسوان را بلند نگاه می‌دارند و تاركشان را از میان سر باز می‌كنند. چهره را هیچگاه بزك نمی‌كنند و فقط در هنگام رفتن به عروسی حنا به دست و پایشان می‌بندند. زیورهای آنان « گوشوار» ( گوشواره) و « خالك» ( بینی‌بند) و « زرنا» ( گلوبند) و « بازلفی» ( زیوری طلایی یا نقره‌یی كه از موی روی بنا گوش می‌آویزند) و انگشتری است.

كلاه زنان خانها و خانزادگان با نگین‌های رنگی مزین می‌شود.


زنان برای خوشبخت كردن شوهر ناگزیرند با «هوو» بسازند و صمیمی باشند. این دو زن هووی یكدیگرند. زنی چانه خمیر را روی «توك» با «تیر» تنك می‌كند و دیگری چانه تنك شده را روی «تاوه» می‌پزد.


پوشاك مردان پوشاك قدیمی مردان بهمئی « جوم» ( پیراهن یقه‌ طوقی) و « تنبان« و « دلگ» و « شال كمر» و « جوقا» و « كلاه نمدی» و «گیوه ملكی» بود، ولی اكنون بیشتر آنها به ویژه جوانانشان جامه‌های كهن ایلی را كنار گذاشته و جامه‌های « شهری روستایی» می‌پوشند. پوشاك كنونی بیشتر بهمئی‌ها كت و شلوار است و پیراهن یقه‌دار بازاری و كفش چرمی. زمستانها هم پالتو و« پلور». برخی از مردان هم جامه قدیمی را با جامه شهری روستایی درآمیخته‌اند و چند تكه از آن را با چند تكه از این با هم می‌پوشند. پارچه «جومه» مردان از متقال یا چلوار سفید است و دوختش ساده. یقه‌اش طوق دارد و پیش سینه آن از یقه تا زیر پستان چاك. سرچاك در زیر گلو با دو بند گره می‌خورد. آستینهای آن بلند و مچدار است و پاره‌یی هم بی‌مچ. پارچه تنبانی از دبیت یا متقال مشكی است. پاچه شلوار [28] تنگ و تنوره‌ای است، كمرش لیفه‌یی و بندی. دلگ از پارچه‌های گلدار دوخته می‌شود. دوخت و ریخت آن مانند آرخالق و ردای مردان قدیم تهرانی است. در چهره آرام و محجوب این زن بهمئی دردی نهفته است. او جامه تنش را از خانواده خان وام گرفته تا بتواند در برابر دوربین عكاسی بایستد و زیبا جلوه كند.


پنچ تا هفت متر چلوار یا متقال سفید، و گاهی دبیت قهوه‌یی سوخته یا سبز، شالی است كه بهمئی به كمر و روی دلگ می‌بندند. برخی از طایفه «سادات» شال سبز می‌بندند. جوانان «جوجه مشدی» بهمئی دو تا شال روی هم می‌گذارند و بر كمر خود می‌بندند تا پف كرده و برآمده نشان بدهد.

كلاه آنها نمدی است و بیشتر قهوه‌یی رنگ و كفششان گیوه ملكی.

«جوقا» عبای نازك خاكی رنگی است كه در بهبهان بافته می‌شود. بهمئی‌ها جوقا را بیشتر در هنگام جنگ و ستیز می‌پوشیدند.

هنرهای دستی هنرهای دستی زنان بهمئی قالی، بهون، جوراب، «شل»، «خور»، «خرج»، «جوال»، «بن»، گبه و جاجیم و «وریس» است كه پاره‌یی از آنها به نقشهای ساده طبیعت نگارین شده. «شله» از موی بز بافته می‌شود و «خور» از پشم گوسفند. تار«خرج» از موی بز و پودش از پشم گوسفند است. «بنه» تور بافته شده‌یی است مخصوص بردن خوشه‌های گندم. [29]

زنان هنرمند بهمئی با پنجه‌های خسته خود نقش و نگارهای زیبائی برقالی می‌نشاند.


پاورقی‌ها: 1- جایزان مركز و نام دهستانی است از بخش آغاجاری و بیرون از خاك كهگیلویه. گرمترین جایی كه گروهی از بهمئی‌ها در آن زندگی می‌كنند دهستان جایزان است. 2- گبه نوعی قالی است كه از پشم گوسفند و به رنگهای طبیعی ( سیاه و سفید و خاكستری و قهوه‌‌یی) بافته می‌شود. 3- بهمئی‌ها «عالی» (علی) را پسر «بختیار» و بختیار را پسر «اوزمان» و اوزمان را پسر «بدر» و بدر را پسر «بهداروند» می‌دانند. 4- در این مقاله طایفه‌ها و تیره‌هایی كه از ایل بهمئی نبوده‌اند ولی اكنون در كنار آن زندگی می‌كنند و خودرا از آن می دانند و نیز طایفه ها و تیره هایی که از گروه خود جدا شده و به طایفه‌ها و تیره‌هایی دیگر پیوسته‌اند «كناری» نامیده‌ شدند. 5,6- نمودار سازمان ایل بهمئی و نسب‌نامه خانها آن همراه مقاله است. از آقای منوچهر كلانتری كه در ترسیم نمودار ایل ونسب‌نامه خانها آن مرا یاری كرده تشكر می‌كنم. 7- لت: تخته، پاره. درازا و پهنای هر لت معین است . 8- تلواره: تختگاه، الوار یا چوب تخت و همواری است كه روی دو پایه یا سه پایه سنگی گذاشته شده. 9- كیسه و جوال. 10- تیوری: نمكدان. تیوری از پشم گوسفند بافته می‌شود و با نقشهای گوناگون نگارین است. 11- «این دون»: آینه‌دان. از پشم و مانند توبره است. خانواده هایی که با سوادند در آینه دان قرآن و حافظ و شاهنامه و فلک ناز و جوهری نیز می گذارند. 12- گیاهی است در كنار بركه‌ها و آبهای ایستاده و رودخانه‌ها می‌روید.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Cialis pills
یکشنبه 19 فروردین 1397 01:53 ق.ظ

Incredible all kinds of wonderful tips.
only best offers cialis use cialis pills in singapore buy cheap cialis in uk buy cheap cialis in uk only now cialis 20 mg precios de cialis generico cialis pills dosagem ideal cialis cialis online napol chinese cialis 50 mg
How did the Achilles tendon get it's name?
پنجشنبه 2 شهریور 1396 03:49 ب.ظ
Hi I am so delighted I found your webpage, I really found
you by mistake, while I was researching on Aol for something else,
Anyways I am here now and would just like to say thanks for a incredible
post and a all round thrilling blog (I also love the theme/design), I don't have time to read it
all at the minute but I have book-marked it and also included your RSS feeds, so when I have time I will
be back to read more, Please do keep up the excellent work.
pedro3white40.exteen.com
چهارشنبه 28 تیر 1396 09:25 ق.ظ
If some one desires expert view about blogging after that i recommend him/her to
pay a visit this webpage, Keep up the nice job.
Danielle
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 09:20 ق.ظ
I've been browsing on-line more than three hours lately, but I never discovered any attention-grabbing article like yours.
It is beautiful price sufficient for me. Personally, if all website owners and bloggers made excellent content material as you probably did, the
internet can be a lot more helpful than ever before.
manicure
چهارشنبه 23 فروردین 1396 12:50 ق.ظ
all the time i used to read smaller articles or reviews which
also clear their motive, and that is also happening with this article which I am reading at this time.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo